محمد صالح الحسينى الترمذى ( كشفي )
252
مناقب مرتضوى ( فارسي )
به زبان خارق بيان فرمود : از كوفه دوازده هزار و يك مرد مىآيد . يكى از اصحاب امير گويد : چون اين سخن شنيدم ، بر گذرگاه لشكر نشسته ، يكيك را در شمار آوردم . از آن عددى كه معيّن نموده ، نه يكى كم بود و نه زياد . » منقبت : هم در شواهد النّبوّة و حبيب السّير و تاريخ اعثم كوفى مسطور است كه : « روزى در سفر حرب صفّين اصحاب مستطاب امير محتاج به آب شدند . هرچند بر چپ و راست شتافتند ، اثرى از آب نيافتند . ايشان را اندكى از جاده گردانيد ، ديرى ظاهر شد . در ميان بيابان اصحاب از ساكن دير طلب آب كردند . گفت : از اينجا تا آب دو فرسنگ راه است . اصحاب گفتند : يا امير المؤمنين ، پيش از آنكه ما را طاقت نماند ، اجازت فرماى تا به آب رسيم . فرمود : اين سنگى كه زير پاى من است بالاى آب است سعى بكنيد [ تا آن را بكشيد ] . 6613224 خ 0 9 خ هرچند جمعى اتّفاق نموده جهد كردند ، نتوانستند از جاى بجنبانند . پس از شتر فرود آمده به دو انگشت مبارك آن سنگ را از بالاى چشمه دور انداخت . آبى ظاهر شد در غايت صافى و نهايت شيرينى ؛ چنان كه در آن سفر خوشتر از آن آب نياشاميده بودند . تمام مردم به طفيل عنايت ساقى كوثر سيراب شدند و هر قدر كه خواستند برداشتند . پس آن سرچشمهء درياى ولايت ، آن سنگ گران را برداشته به دستور سابق بالاى چشمهء روحافزا نهاده فرمود ؛ آن را به خاك انباشتند . چون راهب اين حال مشاهده كرد ، از دير فرود آمد گفت : تو پيغمبر مرسلى ؟ فرمود : نه . گفت : فرشتهء مقربى ؟ فرمود : نه . پس گفت : چه كسى ؟ فرمود : من وصى محمّد بن عبد اللّهام . او خاتم النبّيين است - صلوة اللّه عليه و آله و سلم . گفت : دست بيار كه مسلمان مىشوم . امير المؤمنين دست به وى داد . گفت : اشهد ان لا إله الّا اللّه و اشهد انّ محمّدا رسول اللّه و اشهد انّك وصىّ رسول اللّه . بعد از آن امير از وى پرسيد : به چه سبب از ملّت آبا و اجداد خود برگشته ، امروز ايمان آوردى ؟ گفت : يا امير المؤمنين ، ما در كتب خود ديدهايم و از علماى خود شنيدهايم كه در اين موضع چشمهاى است و بالايش سنگى كه آن را نداند و كندنش نتواند مگر پيغمبر يا وصى پيغمبر . چون من اين كار از تو مشاهده كردم به آرزوى خود رسيدم و آنچه در انتظارش بودم يافتم . چون امير المؤمنين اين سخنان شنيد ، چندان گريست كه محاسن مباركش از آب ديده تر [ شد ] 7613224 خ 0 10 خ و كلمهء : الحمد للّه الّذى لم اكن عنده منسيا و كنت فى كتبه مذكورا » خواند ؛ يعنى شكر و سپاس خداى را كه نبودم نزد او از فراموشان ؛ و بودم من در كتابهاى مذكور . پس آن راهب